خصوصی
۰

شاید بهار سبز ببارند …

خون دل و گلوله و باروت

با آن سه رادمرد چه کردند

آن هر سه ایستاده آزاد

اینک اسیر تربت سردند

مرد خدا و مصلح و استاد

هریک زبان مردم خاموش-

رفتند و چون تعرض فریاد

دیگر به سینه باز نگردند

ای زادگاه پاک من ای خاک

ناگاه تخت سینه گشودی

در خون خود تپیده درونت

بسیار کودک و زن و مردند

این جاهلان که دست به کارند

گوش سخن نیوش ندارند

رنج است این ! به سود چه راحت

باصلح پیشگان به نبودند

خودرو سوار و لوله افکن

با تندباد مرگ بتازد

چون باره گسیخته افسار

برمردمی که راهنوردند

برگرد آبگیر پر از اشک

با قامت خمیده و لرزان

تمثیل لاله های سیاهند

این مادران که دختر دردند

شاید بهار سبز ببارند

شاید گیاه سبز بکارند

دلزندگان سبز که بیزار

از این خزان مرده زردند

 

“سیمین بهبهانی”

This Post Has Been Viewed 17 Times

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تـلـگرام خصـوصـی