خصوصی
Bozorgdashte Hafez - M.R Shajarian & D Pirniakan.Setar.mpg_20140726_142529.093
۰

بزرگداشت حافظ – شجریان و پیرنیاکان | صوتی

بزرگداشت حافظ - شجریان و پیرنیاکان

 

بزرگداشت حافظ – شجریان و پیرنیاکان

صوتی بخش سه‌تار
صوتی بخش تار

 

تصویری بخش سه‌تار

تصویری بخش تار

 

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام همت آنم به زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است

که ای بلند نظر شاه باز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این جدیث ز پیر طریقتم یاد است

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

نشان عهد وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

**********
دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی گیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمی گیرد

**********
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما که از این بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی برنمیگیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط گفتم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

تو را ان به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

**********
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
رصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
صوفی به جام می زد و وز غم کران گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

**********
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

 

 

This Post Has Been Viewed 211 Times

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تـلـگرام خصـوصـی