خصوصی
۱۴

از میان ریگ‌ها و الماس‌ها – محمدرضا لطفی و احسان طبری

از میان ریگ‌ها و الماس‌ها

از میان ریگ‌ها و الماس‌ها – لطفی و طبری

 

سپاس از بهنود عزیز بابت طراحی کاور

دانلود

 

به شاعرشهید مرتضی کیوان

ای شاعری كه شمع جوانیت شد خموش
در زیر آسمان غمین سپیده دم ،
بی شك نبود جان تو غافل از سیر كار
روزی كه هشته ای به سبیل طلب قدم

قلبی كه بود منبع الهام و شعر و راز
از جور خصم شد گل پولاد مامنش
چشمی كه بود پر ز نگاهی زمانه سنج
آویخت مرگ پرده تاری ز روزنش

طوفان وزید و شاخه نوخیز تو شكست
از باغ عمر، برگ وجود تو شد جدا
رفتی بدان دیار كزان بازگشت نیست
وان خاندان و خانه تهی شد ز كدخدا

پروانه ای كه شیفته ی شمع روشن است
پروا ندارد آنكه بسوزد وجود خویش
شاعر، كه هست عاشق انوار زندگی
تا كام مرگ؛ سر نكشد از سرود خویش

آن كس كه شوربخت ترا خواند؛ بر خطاست
زیرا نبرد راه سعادت، سعادت است
زیبایی و جوانی و رزم تو – شعر توست
وان شعر آخرین كه سرودی شهادت است

******

امید

زیباتر از جهان امید ای دوست
در عالم وجود جهانی نیست
هر عرصه را بهار و خزانی است
در عرصه امید، خزانی نیست
صد بار زهر یاس مرا می کشت پ
گر پاد زهر من نشدی امید
در تیرگی رنج رهم بنمود
بس شام تیره ، تابش این خورشید
تا آن زمان که شهپر بوم مرگ
بر جایگاه من فکند سایه
در کارزار زندگی ام بادا
از جادوی امید بسی مایه

******

از میان ریگ‌ها و الماس‌ها
ترانه‌ی خواب‌گونه

شریان رودها
عضلات زمین را
بارور می كنند،
و در سكوت كركس ها و صخره ها
باد، به زبان امواج سخن می گوید.
بیشه ها آن جا از خاموشی سرشارند
و در صلح بیابان ها
چكه شقایق وحشی می درخشد.
بید بن
عروس آسا
سیل رام نشدنی گیسوان را
بر گل كف های موج می پاشد.
و از ستیز موج و سنگ
بر رشته گل ها و نیزه های ارغوانی گیاهان
مشتی كبوتر بلورین می پرند.
و عطری كه از آن بر می خیزد
در ریشه های هستی ام رخنه می كند.
زمان زاینده، زمان دگر ساز، زمان طوفان زا
هر دم با پویه ابر ها همراه است
و تار های سیمین باران
بر سرونازهای همیشه جوان
و بر طرقه های جنوبی كه بر درخت انجیر نشسته اند،
و بر فریبای رؤیارنگ بوته ها
فرو می نشیند.
شفق چشم افروز،
آمیخته با جیر جیر صبحگاهی
از میان گله ستارگان بر می خیزد
همراه با باد خود سر و مستی آور
كه گیاهان را
با پای بند ریشه ها
به رقص می آورد.
آن گه كه روزی نو نطفه می بندد،
و در چوب های خوشاهنگ
زایش جوانه هاست،
و ریشه در تاریكی زمین
استخوان های سنگ را از هم می گسلد،
به غرور و صلابت آن تسخر زنان
و رنگین كمان لرزان در اوج رنگ پریده آسمان
گام نغمه ناك خود را بر موران راهب بیشه
و پرواز بنفشه گون پروانه ها
و نگاه گوگردی روباهان
و دیدگان شراب آلود غزالان
و بال مهربان پرستو می گذارد
و تا فوج عقابان بر لاژورد
و طلسم سپیده ی برف بر قله ها
و دریاچه ای كه بر پیشانی زمین می درخشد
عكس می افتد.
در شب زمین
آن گه كه در لجن مرموز مارها می خوابند،
و كركس، شاه آدم خوران، در لانه می خزد،
و سراسر هستی در آب تیره تعمید می یابد،
و خاكستر فراموش را
بر سر خاك لاله و تب گل های زرد می پاشند،
به تنهایی غرور آمیز قله ها می اندیشم
و به راز بار آوری ابدی عناصر
و غبار بذر های سبز.
آه، روز فرا می رسد
و ستون های طلایی خورشید
بر سیم مه آلود آب
ترانه های شگرفی را بیدار می كند
كه از آن تاریخی نو شكفته می شود.
و غوغای شهباز ها به آسمان بر می خیزد
و فیروزه ها از ظلمت معدن می گریزند.
و كاهنان با چهره هایی به رنگ سبز
ورد خوانان
خواستار نفوذ شب ها در گنبد های عقیق اند.
ولی این جا
برق شور دامنه هاست
و شتاب موران بیابانی در غبار داغ
و خفتن مرجان غروب بر طلای غلات
و انسان
چون پودی از تافته زمین
شمشیر پولادین خود را
بر راهبان می كوبد.
نور با اشیاء در می آمیزد، ریشه ها را بلورین می كند
و به هنگام بیدار شدن تذرون
پرتوی جهان بر نقش و نگار ترمه ها می افتد
و مانند توازن كندو ها
شهر ها می رویند
و از خُم های بزرگ، شراب شادمانی می آشامند.
چون دودی كه از افق غروب بر می خیزد
یا چون آب صافی در شب زلال
یا چون آشیانه ای تهی
از این مرز آسمان تا آن مرز
با سینه گشاده
به سوی بادها كه از دریا می آیند،
ایستاده ام.
خزانی ناگزیر از راه فرا می رسد
شب دیوار های سیاه خود را
بر من فرو می ریزد
ولی ناقوس روشن آب
و غوغای شهر ها
از زیستن سخن می گویند، از انقلاب.
آری رگ های ابدی سرنوشت
از میان ریگ ها و الماس ها می گذرد.

******

این شعر در سال ۱۳۳۴ به مناسبت سقوط حکومت ملی دکتر محمد مصدق و تاسیس کنسرسیوم غارتگر نفت سروده شده است

از آن بهار شوم که خون بود ژاله اش
سنبل نماند و جلوه باغ و چمن نماند
رنگین کمان عشق فرو مرد در افق
جز ابرهای تیره گلگون کفن نماند
امید را به معبد تزویر میکشند
جلاد روزگار برآرد از او دمار
وان مرغزار و آن همه گل‌های رنگ رنگ
تاراج رفت و خانه کژدم شد است و مار
تا کوتوال قلعه ز بارو فتاده است
کشتی ره زنان گوهر و گنج میبرد
بگدازد از مصائب ایام شمع من
خورشید من ز ظلمت کین رنج میبرد
حق را ز ترسناک هراسی به دل نبود
هر چند چندگاه جهانی به کام اوست
پندی است نغز و بهر من این پند را سرود
فرزانه ای شگفت که تاریخ نام اوست

******

به استقبال غزل مولوی:

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
من گرد پای بسته و میدانم آرزوست
دریای لب خموشم و طغیانم آرزوست
در چنبر شکیب فروکاست جان من
بال و پری به عرصه جولانم آرزوست
بس دیر شد ملال زمستان انتظار
غوغای رنگ خیز بهارانم آرزوست
آن دم به اوج بر سر بازارهای شهر
آن نغمه به جان شده پنهانم آرزوست
فرسودم از سرشک خود و شامگاه درد
صبح نجات و چهره خندانم آرزوست
در ریگزار تفته، لبان چاک از عطش
آهنگی از نوازش بارانم آرزوست
بس عقده بسته رنج در اعماق سینه ها
اینک گره گشایی طوفانم آرزوست
روزی که بشکفد گل جان پرور مراد
در مرغزار خرم ایرانم آرزوست

******

معنای زندگی

در این جهان که گرم ستیزند، هست و نیست
پُرسی اگر که زندگی ما برای چیست
گویند تو را، که نیست برای قلندری
هنگامهً زمان گذراندن به بیخودی
سرتاسر حیات گرفتن به سَرسَری
از بهر جمع خواسته و ساز و برگ نیست
از بهر مرگ و هستی آن سوی مرگ نیست
نی بهر ماتم است و نه از بهر اضطراب
نی تن زدن ز رنج و هراسیدن از عذاب
معنای زندگی است، نه از شاخسار عمر
با رعشه های بیم، در آویختن به آز
خواری کشیدن از همه درگیر و دار عمر
از بهر آن که عمر شود، اندکی دراز
معنای زندگی نه آرامش خموش
نی بانگ های و هوی، به گرد وجود خویش
نی پا کشیدن است ز میدان کار و کوش
نی راه کار و کوش، گزیدن به سود خویش
معنای زندگی است نبردی که از آن نبرد
از بند وارَهَند کسانی که بنده اند
بهروزتر زیند، کسانی که زنده اند.

******

زمین

زمین كه گورگاه و زادگاه زندگان
سرشت گاه بودنی است
چو اژدهای جادویی
ز ژرف نای خود بر آورد بساط نقض خرمی
سپس به كام دركشد،
هر آن چه در بساط هِشته بُد
به باد مرگ می دهد،
هر آن چه را كه كِشته بُد
به سوی اوست، بازگشت برگ ها و غنچه ها
به سوی اوست، بازگشت چشم ها و دست ها
از او بُوَد به رشته ها گسست ها
به معبد شگرف اوست، آخرین نشست ها
مشو غمین، كه این زمینِ نا امین
چو رهزنی به جاده های زندگی كند كمین
كه تا تنی نهان كند، به متنِ سردِ خود كنون
كه بر زمین روی روان
جوان كن از فروغ زندگی
كنون كه بر زمین چمی
دمی،
نمی ز اشك خود،
به خاك وی نثار كن
بر این زمین پیر
گورگاه و زادگاه خود، گذار كن
از او بخواه همتی
كه تا بر آن رونده ای
نپیچی از سبیل مردمی دمی
چو مرگ بی امان رسد،
ز راه چون درندگان
چنان روی به گور خود
كه از برش نروید آه
گیاه لعنتی ز تو، به زیر پای زندگان.
زمین ز گنج نقضِ خود،
تو را نثار داده است
شگُفتِگی و خرمی به هر بهار داده است
ز موج نیلگونِ بحر
سیل كن نسیب خود
به چرخ لاجوردِ دهر
پر بكش به طیب خود
ز جادوی گیاه ها،
به دست كن طبیب خود.
نه گورگاه
كارگاه آدمی است، این زمین
همو برادر تو،
مادر تو،
یاور تو است
سرای آشنای گرم مهر پرور تو است؛
بر این زمین عبث مرو
بیافرین بیافرین

******

شعر و رویا

سخن گو از دشواری پرش نخستین
بر این شیارهای زرد و تشنه لب
بر این دشت سیم رنگ موج ها
هنگامی که دریا فرا می خواند به کرانه های اسرار
و ستاره، گم و بر فراز سر، ابرهاست
و در زیر پا، گردابی است پیچان.
تمام عمر
گدازش و سوزش و تقطیر دردناک در انبیق تاریخ
و لال بازی شورها
و کشف حیرت خیز سرزمین ها
و سفر ماجرایی در اشیاء و پدیده ها.
در این آزمون ها شکیب و نیروی گوارش خرد خود را
سنجیدیم: دشوارست.
فریادمان
در چکاچاک دشنه های کین و خودخواهی
گم می شد
ولی جوینده را حق است که بانگ کند
بگذارید آن را دیوارهای گنگ
و بت های چوبینه نشنوند
عصب ها و قلب ها می شنوند.
مدام بر درهای بسته کوفتیم:
ـ بگشایید.
نوازنده چیره دستی در آن سوی می نوازد.
از نغمه اش لحظه های ستاره گون
و اندیشه های شفاف فرو می پاشد
مانند رقص آبنوسی دختران سیاه پوست که زینت های طلا دارند،
انسان ها و موج ها و شعله ها با آن بر می جهند.
– بگشایید
می خواهم همه مرواریدهای روان خود را
در پایش نثار کنم.
این همه دیدگان تابناک و لبان پرسنده
که مانند نوارهای خونین
در لرزش اند؛
چه هستی شگفتی است آدمیزاد!
چرا به سوی معبد بزرگ خورشید نمی پوییم
اگر برای خود نیستیم؟
از این دالان ذرات تا کوره الماس جستن کنیم
زیرا عذاب طلب ما را می پالاید
و پایان تن آغاز روان است.
اینجا
شهری است پر از برزن های سخن گو
جنگلی است انباشته از سایه های کبود
مرغزاری است آراسته به گل های محجوب:
ارمغان پنجره های گشوده
ارمغان پلک های لرزنده
در کویر مرده فضا
این
واحه سرسبزی است
با نخلستان
کلبه های گالی پوش
قبیله های طرب ناک
ولی بادی بیرحم
مانند رودخانه ای گل آلود
جاری است
و پچپچه تاریک تفتین و تفرقه را
از خانه ای به خانه ای می برد.
در بیشه های صنوبر
در دبستان های نوساخته
شعله غضب آلود چون نیش افعی
همه جا را می لیسد.
تندیس ها و مرمرها در دود تلخ گم می شوند.
کبوترها نغمه خود را در گلو می دزدند.
آه!
انسان را دریابید!
ای دست هایی که خانه آزادی را آراستید
به رغم ساطورهای خون چکان
به رغم گل های سربین
این خانه را به خانه آرزو و دوستی بدل کنید.
اعجاز فرزند باور است
و مغناطیس خود را
از رگه تلاش ها بر میمکد.
صخره با گلسنگ های ملون
گذرنده با گیسوان شبه رنگ
چشمه با چیناب جیوه فام
افق
سوزنده بر درختان مجعد
و موج بی پایان تپه ها
همه سخت دل انگیز
و سراپا تسلی و امید است.
ولی در ژرفای شب
پرش خفه شبکورهاست
و جادویان شیشه زهر در آستین،
دشمن دگرگونی و نغمه اند
بر ماست که در این کشتی بادبانی
بر سکان، استوار بایستیم
تا با گام خود فرسنگی چند از راه آرزو را
در نوردیم.
با کاکایی ها به آسمان برخیزیم.
تا افق های شنگرفی را سیر کنیم.
زمان را دریابیم
که جاودان نیستیم.
زمان را دریابیم
که در برابر آن پاسخ گوییم.
پس از طنین ناقوس
کودکان همسرا
سرود خود را آغاز کردند.
شاهپرک ها به شنا در آمدند.
سمندرهای سپید در گل های آبی
تک و تازی موزون را آغاز کردند.
نوار رنگین کمان
در آسمانی با ابرهای گسسته
ظهور کرد
گویی بر قوس اثیری آن
رسن بازهای نور بر می جهند.
اینک افق دور مانند آیینه شفاف است.
و شقایق سرخ را مروارید ژاله ها
ستاره نشان کرده اند
زندگی سایه ای سرگردان
سخنان لغو یک دلقک
پنجه تدریجا خفه کننده یک سرنوشت دژخیم
پرپر احتضار یک پروانه در تابش فرار آفتاب
نیست.
جویی جوینده است
غلطان بر ریگ های زرین
رزمنده با خزه ها و جلبک ها
که همواره به سوی دریای فراخ نیل فام میرود
تا به بخشی از تاریخ بدل شود.
در آن رزم و رنج توأمانند
تا قلب طپنده را
به سنگواره ای از لعل بدل کنند
به گنجور زمانه بسپرند.
آن را زنگ و کپک و موریانه نمیجود
و از آن آجری برای کاخ سرنوشت
در سیاره لاژوردی ما می سازند.
خوشبختی
نه در متن زبور است
نه آن سوی مرگ،
نه در شعله های شراب است
نه در برق سکه ها.
خوشبختی!
نه خرافه عاجزان است
نه عصاره خواری و بردگی دیگران.
آن را
این سوی مرگ
با سه سلاح اعجازگر کار و پیکار و همبستگی
می سازند.
ماه غبارآلود
با چهره ای گچین
از لای ابرها
نور خود را چون شبح
بر علف ها و آب های راکد می کشاند.
خاطره ها گاه نامطبوع
مانند لمس زالوهای چرب
چندش آور است.
چون ورزاهایی بودیم کلان
که در گل های چسبناک
به زحمت می رفتیم.
سه چهره داشتیم:
دیروز، امروز، فردا
یعنی جهان را
در لحظات چرخش بزرگ
در لحظات تنش بزرگ
در لحظات سرنوشتی اش
دیدیم.
غبار کسالت را از پیکر فروروبیم
و با امید به شعله های سحرگاهان
در دل سکوت ذلربای سپیده دم
محو شویم

******

آنِ جاودان

در این عمر گُریزنده که گویی جز خیالی نیست
تو آن جاودان را در جهان خود پدید آور
که هر چیزی فراموش است و آن دم را زوالی نیست
در آن آنی که از خود بگذری از تنگ خودخواهی
برآیی بر فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل، دل رانده از وسواس شیطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پلیدی را
بدرد موج دود آلود شک و ناامیدی را
به سیر سال ها باید تدارک دید آن، آن را
چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب، جان را
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را
تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما، طرفه میدانی است
در این میدان اگر پیروز گردی گویمت، گُردی
وگر بشکستی آن جا، زودتر از مرگ خود، مُردی

******

این غزل پس از تیرباران خسرو روزبه سروده شده است

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش
نازد به سزاوار به گردان غیورش
یک گرد که در معبد تاریخ فنا گشت
همپایه به میدان به هزار و به کرورش
جاوید شد آن گرد که جان بهر وطن باخت
پر فخر شد آن خلق که خسرو شده پورش
لرزید دل خصم که از چوبه ء اعدام
بشنید غریو سخن پر شر و شورش
بی مایه شد آن عربده اش نزد نهیبش
بی جلوه شد آن طنطنه اش نزد غرورش
او باره همت ز سر ابر جهانید
دشمن به وحل مانده همه بار و ستورش
او راه فنا رفت به چشمان گشاده
زد خنده به خصم وطن و باطن کورش
دیروز عدو سینه او خست به پولاد
امروز جهان گل بنهد بر سر گورش
در شهر شهیدان بود او خسرو جاوید
تابنده بر اطراف وطن منبع نورش

******

اشباح

چه اشباحی است در گردش بر این کهسار آبی رنگ
گمانم از زمانی دیر می پویند و می جویند
چه می جویند؟
از بهر چه می پویند این اشباح؟
گمانم سایه هایی از نیاکانند در این دشت
از این وادی سپاه مازیار و رزمجو بگذشت
از آن ره سندباد آمد، از این ره رفت مرداویج
همینجا گور مزدک بود
وآنجا مَکمَن بابک
دمی خاموش
اینک بانگهایی میرسد ایدر
سرودی گرم می خوانند یارانی که با حیدر
سوی پیکار پویانند
بشنو در ضمیر خود نوای جاودانیِ اِرانی را که می گوید
به راه زندگی ، از زندگی بایست بگذشتن
بر این خاکی که ایران است نامش
بانگ انسانی دمی پیش نهیب شوم اهریمن نشد خامش
در این کشور اگر جبارها بودند مردم کُش
از آنها بیشتر گُردان انسان دوست جنبیدند
به ناخن خاره ی بیداد را بی باک سنبیدند
فروزان مشعل اندر دست آوای طلب بر لب
به دژهایی یورش بردند کش بنیان به دوزخ بود
به موج خون فرو رفتند
لیکن فوج بی باکان نترسید از بدِ زشتان نپیچید از ره پاکان
اِرانی بذر زرین بر فراز کشوری افشاند
اِرانی مُرد، بذرش کشتزاری گشت پر حاصل
به زندان روح پر جولان و طیارش نشد مدفون
به زیر سنگ سرد گور، افکارش نشد مدفون
اِرانی در سرود و در سخن ، بگشود راه خود
کنون در هر سویی پرچم گشاید با سپاه خود
بمُرد ار یک شقایق ، زیر پای وحش نامیمون
شقایق زار شد ایران به رغم ترسها، شک ها
در آمد عصر رستاخیز مردم
قهرمان خیزد از این خاک کهن
وآن گاه مزدک ها و بابک ها
مُقنع گفت گر اکنون مرا پیکر شود نابود
روان من نمی میرد ، به پیکرها شود پیدا
ز دالان حلول آیم به جسم مردم شیدا
برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده
مُقنع شد به گور ، اما ، مُقنع ها شود زنده
ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش
ولی تاریخ فردایی فرو گیرد گریبانش
به خواری از فراز تخت بیدادش فرود آرد
سخن در آن نمی رانم که این دم دیر و زود آرد
ولی شک نیست کآخر نیست جز این رأی و فرمانش
سپاه پیشرفتند و تکامل این جوانمردان
سپاهی اینچنین از وادی هرما ن گذر دارد
به سوی معبد خورشید پیمودن خطر دارد
ولی هر کس از این ره رفت بخشی شد ز نور او
هم آوا گشت با فرّ و شکوه او، غرور او
مجو ای هموطن از ایزدِ تقدیر بخت خود
طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود
جهان میدان پیکار است ، بیرحمند بدخواهان
طریق رزمْ ناهموار غدّارند همراهان
نه آید زآسمانها هدیه ای
نی قدرتی غیبی برایت سفره ای گسترده اندر خانه در چیند
به خواب است آنکه راه و رسم هستی را نمی بیند
کلید گنج عالم رنج انسانی ست آگه شو
دو ره در پیش یا تسلیم یا پیکار جانفرسا
از آن راه خطا برگرد و با همت بر این ره شو
اِرانی گفت در شطی که آن جنبنده تاریخ است
مشو زان قطره ها کاندر لجنها بر کران مانند
بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند

********

گلبرگ ریزان است

شبی دیگر برآویزم ز طاق چرخ تابنده
خیالی را که چون اختر به اوج اندر گریزان است
درین موج زمردفام بس در است لغزنده
درین باغی که در بسته است ،
بس گلبرگ ریزان است
همیدون سایهء خاکستری رنگ و پریشانم
بروی شعله می لغزم درین شب های بارانی
هیاهویی که از لب ها تراویده ست میدانم
که جان را آشنایی هاست با اسرار پنهانی
توای شاهین نیرومند بر کهسار آبی رنگ
خبرداری اگر از آتش خورشید جادوگر
مرا هم شهپری فرما شگرف و آسمان آهنگ
که تا از چشمه یی چرخندهء گردون برارم سر
سپاه آمد ز گرد راه یاران خیمه بفرازید
شراب نو در اندازید درین جام زرینه
شما ای جنگجویان جوان گر خود خوش آوازید
سرود گرم بنوازید ، با آهنگ دیرینه

*******

راه حقیقت

آنکه جانش شد ز تهمت ریش در راه حقیقت
سعی خود را گو نماید بیش در راه حقیقت
تا از اول خویش را بهر بلا حاضر نسازد
کی رود کارش به آخر پیش در راه حقیقت ؟افترا گویان فراوانند
از غوغای آنان ره مده بر جان خود تشویش در راه حقیقت
مرگ و رسوایی و فقر وزجر
از هر سو ببینی صد طلسم از خصم کافرکیش در راه حقیقت
بدترین پستی به گیتی شیوه ء نا حق گرایی است
جز ز ناحقی به جان مندیش در راه حقیقت
کینه ورزی از سوی یاران عذابی هول باشد
زهر قاتل هست با این نیش در راه حقیقت
لیک آنسان باش در این عرصه کان پیوسته بودی
پر گذشت و خاضع و درویش در راه حقیقت
هرچه بوجهلان به کذب خویش راهت را ببندند
ای پیامبر شو به صدق خویش در راه حقیقت

******

آفتابی مراست در دیدار

هر دمم ساحری بر انگیزد
هر دم از اختری فروزانم
نغمه ها شعله رنگ می خیزد
از درون تنور سوزانم
آفتابی مراست در دیدار
که مکدر نمی شود نگهش
نور را جویم اندر این شب تار
سُهرودی وشم شهید رهش
عمر را گرچه پای لنگ شده
لیک امید می پرد گستاخ
گرچه دل بر حیات تنگ شده
آرزو را ست لیک جاده فراخ
راز بسیار و چاره ام ناچار
لب به راز نهفته دوختن است
اندر این کلبهء سیه دیوار
هستی ام تمام سوختن است
مرغزاری خوش است گیتی و من
چندگاهی در آن گرازیدم
خواستم عاشق بشر باشم
وه ندانم بر آن برازیدم
آز و ناز تو مرد میدان نیست
هرزه بادی به خیره راند تو را
هیچ پاداش خوشتر از آن نیست
خلق گر یار خویش خواند تو را

******

به افسر شهید پرویز حکمت‌جو

سپاس بر تو که پولاد بی خلل بودی
روان چو کوره خورشید شعله ور کردی
به کارنامه ء ایام قصه ات باقی ست
حدیث عمر اگر چند مختصر کردی
سپاس بر تو که در بند های ابلیسی
فرشته بودی و در دام مَکر نفتادی
به بازجویی در دادگاه در زندان
الی دقیقه آخر چو کوه اِستادی
حساب خویش نکردی به کارزار بزرگ
تمام عمر چو سرباز جان به کف رفتی
همیشه در صف یاران خلق جاویدی
اگرچه با تن رنجور خود ز صف رفتی
در آن دیار که روز است تیره و غمگین
مقام راحتی و جای شادکامی نیست
به خون نویسد هر روز شاه نام دگر
سیاهکاری این دیو را تمامی نیست
به راه حزب چه پیگیر و بی توقع و مرد
به قول خویش چه پابند بوده ای پرویز
نمونه ای است حیات تو بهر نسل جوان
ایا مجاهد بی باک توده ای پرویز

******

نوش‌باد به رزمندگان

در این بزم بزرگ رزم خواهم جام برگیرم
ثنای جانفشانان عدالت را زسر گیرم
شما ای دوستان خفته با صد سرب در پیکر
شما ای عمر خود را برده در زندان وحشت سر
زمانی نو رسد از راه ، این بایای تاریخ است
از این رو آنچنان باشید ، کو شایای تاریخ است
زمان چون ریسمانی دان که نه انجام و نه آغازش
سراسر با شگفتیها در این سیر پر از رازش
بشر را زین رسن ، یک گز کما بیش دست اندر کف
مژه بر هم زنی ، سرمایه جان میشود مصرف
اگر در گور جای ماست ، رسم ما روا گردد
که کار آدمی باقیست ور جسمش فنا گردد
ولی در خورد این پیکار بودن کار آسان نیست
به گیتی کم کسی کز این ره خونین هراسان نیست
اگر بر ِژندۀ هستی است چنگ آزمند تو
نیاید هیچ خِیر از خاطر راحت پسند تو
در این میدان مِحنت رند عالم سوز میباید
کسی کو در نبرد عشق شد پیروز میباید
نمیبودند اگر این راستان آرمان پرور
نمی بود ارعنادِ سخت این گردان نوآور
گر انسان ، در پس دیوار ترس و جهل بنشستی
ره خود ، سوی این اُوج جهانبین کی گشودستی ؟
سَزا گفتند و این گفتار را ارزندگی باشد
” جُنون قهرمانان ، عین عقل زندگی باشد ”
شما ای خود پسندانی که مَرخود را پرستارید
سزیدن نام انسان را نه کاری خُرد پندارید
حیات خویش را آراستن رزمی است بس مشکل
نه تنها در برون ، بل گاه خصم توست اندر دل
برای خویش سازی ، ضد خود همرزم باید کرد
از آن آغاز رَه ، عزم سفر را جزم باید کرد
تپیدن بهر سود خویش ، زین خود مبتذل تر نیست
تفاوت بین این هستی و هستی بهیمی چیست؟
برای مردمان بودن ، طریق اینست ، این پیداست
مَرآن را آدمی دان ، کو بسوی آدمی شیداست
ولی بنگاه کار است این جهان در زادۀ عالم
خراج بلخ را ، باید ستاند از چنگ این عالم
بباید کوهای مانع از راه تل افکندن
زمان را نیک سنجیدن ، زچهرش پرده افکندن
زبان رنگ دانستن ، به راز سنگ پی بردن
فروغ مهر پاییدن ، مسیر چرخ پیمودن
هزاران قصۀ نادیده دیدن ، سخت جان گشتن
به سختی پا فشردن ، اندک اندک پهلوان گشتن
توانا کردگار این تبار آدمیزاد است
که دستاورد او در خورد صد دستش مریزاد است
از این کوشش ظفر زاید ، ندارم هیچ تردیدی
به گیتی در برافروزیم ، آن سان پاک خورشیدی
که خورشید فلک در جنب آن خوارو زبون گردد
به پای آدمی کبر سماعی ، سرنگون گردد

bibi-kasraee
عکس از صفحه فیس‌بوک خانم بیبی کسرایی

This Post Has Been Viewed 1,826 Times

14 دیدگاه در “از میان ریگ‌ها و الماس‌ها – محمدرضا لطفی و احسان طبری

  1. فوق العاده است. فوق العاده است. اون ساز درخشان و یگانه ی لطفی رو نه در غم ها و رنجها و دردهای آثار یگانه ای چون “عشق داند”، “پرواز عشق”، یا “به یاد عارف”، که در شور افشانی ها باید شنید، مثل سپیده، مثل همین “از میان ریگها و الماسها”
    ساز لطفی نسبت به پیشینیان و اساتید خودش چند برتری و پیشرفت داره، (که البته پیشرفت نسبت به قدما طبیعی هست)
    1- نظم فوق العاده و پیوستگی قطعه ها در کل یک اجرا
    2- به کارگیری نواها و ساختارهایی که از برخی موسیقی های مناطق مختلف می گرفته، مثل کردستان، خب لطفی محقق موسیقی بوده، نه صرفاً حافظ ردیف
    3- ساز حماسی
    4- …
    5- …

    وقتی به هیجان می آید، با اون تسلط استادانه روی ساز، نواهایی نواخته می شه که بی نظیر هستن، نواهایی که بسیار هم بدیع اند

    حدود دقیقه ی 40 این کار شعری ست که آقای طبری می گه به مناسبت سقوط دولت مردمی دکتر محمد مصدق سروده شده، ساز لطفی رو در کل این بخش بشنوید، شروعش همانی ست که در بیاد عرف هم هست، چاووش 1.

    بشنوید و لذت ببرید از این ساز بی بدلیل

  2. شما ای جنگجویان جوان گر خود خوش آوازید
    سرودی گرم بنوازید با آهنگ دیرینه

    به این بیت که رسید زذم زیر گریه. یادم افتاد به دوران جوانی و شکوه خود استاد لطفی و این که انقلاب چگونه همه این ها رو خشک کردو از راه و کارشون دور انداخت، استاد لطفی، استاد ابتهاج، استاد مشکاتیان، و بسیاری بزرگان دیگر رو. استاد کسایی، شنهاز، پایور …

  3. آدم میمونه چی بگه. ممنون به خاطر گذاشتن این کار؛ آخ که این روزها فقط ساز لطفی دل من و هزاران نفر مثل من رو آروم مبکنه، دستتان درد نکنه، بینهایت بار ممنون…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تـلـگرام خصـوصـی